<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوی بارون</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com</link>
<description>...آه دل...اگه دریایی باشه...کسایی که میان به این دریا.....یا رد میشن یا غرق...کسی به ساحل نمیاد....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 21 Apr 2016 11:30:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تولد 30 سالگی...</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/62</link>
<description>946771200........... ثانیه 15779520 ........... دقیقه 262992............... ساعت 10958 ................. روز 1566 ................. هفته 914 .................... ماه 2740 ................. فصل ..................................................................................... 30 سال ................................... .......آره سی سال گذشت ... 30 سالی که دیگه ندارمش ... که به سرعت یک پلک زدن گذشت.............</description>
<pubDate>Thu, 21 Apr 2016 11:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>قصه باران و بیابون</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/61</link>
<description>سلام... یه سلام غریب... یه سلام عجیب... یه سلام دور ... یه سلام نزدیک... یه سلام مثل لحظه ای برگشتن باروون بعد از 10 سال به بیابون... چه شوری... چه نشاطی... چه حسرتی...چه لذتی...چه عطشی... بعد از این همه سال که باروون برمیگرده... اره... تعجب کردید... گفته بودم برمیگرده... برگشت... اره برگشت... اما چه برگشتنی... من براش شده بودم یه اسم... خلاصه باروون شروع به باریدن میکنه توی بیابون... اونم چه باروونی...هی میباره و بیابون و بیشتر غرق خودش میکنه...</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2015 18:14:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>پایان...</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/60</link>
<description>اينجا، پايا نِ پايان است . پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال . پيوستي به آنچه ديگر تکرارش برايم رنج آور است . ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده . رمقي اگر بود ، تابي اگر مانده بود ، نغمه ای اگر در عمق نای خسته مانده بود ، تمام شد . همه چيز تمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد ولی گويی ديده را تاب ديدن نبود . اما شنيدن تاب آورد ! ... ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ؛ نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم حضورم کم رنگ مي شود و نبودن ، وجود</description>
<pubDate>Wed, 31 Oct 2012 21:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>.... خسته</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/59</link>
<description>سلام.... به همه دوستای خوبم... به همه شمایی که تو این چند وقت که نبودمم هم برام نظر گذاشتید... از همتون ممنونم.... قرار بود برای تولد 26 سالگیم.... یه پست توپ و عالی بزنم... چون .... ولی نشد... خسته شدم.... خیلی خسته.... هر کسی تو زندگیش یه جاهایی کم میاره... ولی دوباره با گذر رمان زخم ها و خستگی هاش التیام پیدا میکنه و به روال عادی بر میگرده... اما... بعضی درد ها و غم ها و غصه ها... درمونی نداره...</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 09:23:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>change...!</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/57</link>
<description>سلام...... خیلی وقته که میخوام وبلاگ رو به روزش کنم و با موضوعاتی جدید جدید... پس منتظر باشید...</description>
<pubDate>Thu, 07 Jul 2011 12:46:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>25 مین ....!</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/56</link>
<description>امروز .............. 25 ساله شدم................. ...............خدا یا شکر که زنده ایم........ .....نه برای برای زنده بودن........................... ................................. بلکه برای احساس قشنگ زندگی کردن.........</description>
<pubDate>Fri, 22 Apr 2011 12:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا...</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/55</link>
<description>چرا وقتی حتی تنها ترین کسی که توی این دنیا داری حرفت رو باور نمیکنه.... انتظار داری خدا کمکت کنه...! چرا وقتی حتی تنها ترین کسی که توی دنیا داری بهت اعتماد نداره....... انتظار داری خدا کمکت کنه...! چرا وقتی توی سخت ترین شرایط و لحظه زندگیت تنها ترین کسی که توی این دنیا داری به جای اینکه حمایتت کنه درست طرف مقابلته.... انتظار داری خدا کمکت کنه...! چرا این همه وقت بهش عشق میورزی...چون بهت عشق ورزیده....</description>
<pubDate>Thu, 10 Feb 2011 20:30:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>باز باران....</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/54</link>
<description>...... بعد از خیلی وقت ........ دوباره امروز بارون بارون بارون بارون بارید.... و من دیدمش ..... لمسش کردم........ حسش کردم........ اونو با تمام وجودم در آغوش گرفتم...... بهش گفتم &quot; دوست دارم...&quot; و اون فقط نگام کرد..... خدایا دوست بدار دلی را که دلی را تا سر حد بی دلی دوست دارد...</description>
<pubDate>Wed, 19 Jan 2011 03:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>24 سال عمر...!</title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/53</link>
<description>سلام... امروز 24 ساله شدم... خدا میدونه که تا سال دیگه زنده هستم یا نه... اما زندگی با همه بالا و پایین هاش ... لذتی داره که اگه فقط یه لحظه بتونی از دست دادنشو تجربه کنی میفهمی چقدر شیرینه.. حتی اگه تو تمام لحظه هات یه منتظر باشی... منتظر روزی که برگرده پیشت...</description>
<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 21:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>چرا....! </title>
<link>https://kianoosh652003.blogfa.com/post/52</link>
<description>کاش تو تمام لحظه هایی که نگاهت همچون همنواز تمامی لحظه هایم کنارم بود میتونستم بگم وقتی نباشی تمومه واسم دنیا اما هر بارم که گوشه ای و به بهونه ای خواستم تلنگری از هیاهوی این دل سراسر بارونی رو بهت بگم... فقط خنده روی لبهام و که تزیینی برای گم کردن درد این جزیره تنهایی هام بود رو میددی و به مزحکه میگرفتی بازی عشقی رو که در هر لحظه از لحظه های بی تو بودنم شروع به ساختن بهشتی که با تو اومدنت برای همیشه و حالایی که به انتظار برگشتنتم هنوز هم...</description>
<pubDate>Sat, 27 Mar 2010 20:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kianoosh652003</dc:creator>
<guid>kianoosh652003.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
</channel>
</rss>
