تولد 30 سالگی...

946771200........... ثانیه

15779520 ...........  دقیقه

 262992............... ساعت

10958 ................. روز 

 1566 ................. هفته

914 .................... ماه

 2740 ................. فصل 

 .....................................................................................  30 سال ...................................

.......آره سی سال گذشت ... 30 سالی که دیگه ندارمش ... که به سرعت یک پلک زدن گذشت.............

.........  لحظه هایی که دیگر تکرار نمیشوند.... هیچوقت .....

...................... راستی یادت هم بودم ...... که یادت نبود ....

.................کاش بودی ...

....................این بار که از همیشه نزدیکتر و از همیشه دور تر از من بودی..............

قصه باران و بیابون

سلام...

یه سلام غریب... یه سلام عجیب... یه سلام دور ... یه سلام نزدیک...

 

یه سلام مثل لحظه ای برگشتن باروون بعد از 10 سال به بیابون...

 

چه شوری... چه نشاطی... چه حسرتی...چه لذتی...چه عطشی...

 

بعد از این همه سال که باروون برمیگرده... اره... تعجب کردید...

 

                         گفته بودم برمیگرده...

                                                   برگشت...

                                                                                اره برگشت...

 

اما چه برگشتنی... من براش شده بودم یه اسم...

                     خلاصه باروون شروع به باریدن میکنه توی بیابون...

                                   اونم چه باروونی...هی میباره و بیابون و بیشتر غرق خودش میکنه...

اما ... یه روز باروون که خسته شد... به بیابون گفت وقت رفتنه...

بیابون...موند چی بگه... گفت کجا تو که تازه اومدی... این همه سال به انتظار تو بودم.. این همه سال چشم به راه تو بودم.. این همه سال عطش عشق تو تحمل کردم ....

باروون گفت نه... من باروونم و تو بیابون... نمیتونیم واسه همیشه با هم بمونیم که...

من رفتنی ام و تو موندنی...چون بهت علاقه ای ندارم

بیابون تو دلش غوغایی شد...طوفانی شد...رو کرد به باروون و گفت... من به اندازه تک تک تمام شن های وجودم... تو رو تو تمام این سال ها دوست داشتم و حالا که برکشتی این جوری با هام تا میکنی...

بارروون... اصلا مثل همیشه نبود.. چون که تو دل خودش غوغایی دیگه بود...

واسه این بود که حال بیابون و نمیفهمید...کم کم ... داشت میرفت...

که بیابون..دستشو گرفت و گفت... 

نرو... بری بی تو ... 

باروون اومد نزدیک گوش بیابون و گفت... دوستت ندارم...

تک تک ابرها یی و که باهاشون اومده بود و جمع کرد و ... رفت... بدون این که حتی پشت سرش و نگاه کنه...

.......

             .......... و بیابون تنها موند.... باز هم... 

... اما دیگه خسته بود... 

...............................................................................با رفتن باروون از اون بیابون

بیابون هم توی خودش مرد.

............................................... نه داد زد ... نه هوار کشید...........................................................

شاید صدای بقضشم هیچکش نشنید............................................................................................

.......................................................................... ولی توی خودش مرد... مرد ... مرد....................

 

پایان...

اينجا،پايانِپاياناست .


 

 

 

پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال .

پيوستي به آنچه ديگر تکرارش برايم رنج آور است .


ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده .

رمقي اگر بود ،

تابي اگر مانده بود ،

نغمه ای اگر در عمق نای خسته مانده بود ، تمام شد .

 

همه چيز تمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد

ولی گويی ديده را تاب ديدن نبود .

 

اما شنيدن تاب آورد !...

ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ؛

نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم

حضورم کم رنگ مي شود و نبودن ، وجود را در برمي گيرد .

 

ديگر نه دستان را توان

نه پاها را رمق

نه چشمان را تاب .

 

 نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است.

ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت .

ديگر نه آغازي است و نه پايانی

 

                                                                                       که اينجا پايان پايان است ...


 

.... خسته

سلام....

به همه دوستای خوبم... به همه شمایی که تو این چند وقت که نبودمم هم برام نظر گذاشتید... از همتون ممنونم....


قرار بود برای تولد 26 سالگیم.... یه پست توپ و عالی بزنم... چون ....


ولی نشد...  خسته شدم.... خیلی خسته.... 

هر کسی تو زندگیش یه جاهایی کم میاره... ولی دوباره با گذر رمان زخم ها و خستگی هاش التیام پیدا میکنه و به روال عادی بر میگرده...

اما... بعضی درد ها و غم ها و غصه ها... درمونی نداره... 

یه شاخه گل که بشکنه دیگه درست نمیشه... بعضی وقتها تو زندگی خیلی از ادم ها 

دل شون جوری مشکنه که دیگه درست بشو نیست... حتی گذر زمان به جای بهتر کردنش بدترش میکنه...

سخت ترین چیز انتظار...هم که باشه دیگه بدتر...خیلی سخته...خیلی...

دوست داشتن...عشق...محبت...همه اینها هم یه جور انتظاره...

انتظاری برای درک متقابلش... 

اما من خسته شدم دیگه باور کنین...نه از عشقم... نه از انتظارش...نه از دوشت داشتنم.. نه...

از این همه مشکل...از این همه نه شنیدن...و سنگ ها و چاه های روبه روم..که تمومی نداره...

خیلی سخته...خیلی...

باز هم میگم خدا....خدا  ...  خدا...

خدا یا کمکم کن...کم نیارم...خدایا کمکم کن...خودت بهتر از هر کسی میدونی که...

چشم امیدم به تو ه و بس... پس تنهام نذار....

change...!

سلام......

                    خیلی وقته که میخوام وبلاگ رو به روزش کنم و با موضوعاتی جدید جدید... پس منتظر باشید...

25 مین ....!

امروز ..............

25 ساله شدم.................

...............خدا یا شکر که زنده ایم........

.....نه برای برای زنده بودن...........................

................................. بلکه برای احساس قشنگ زندگی کردن.........

خدایا...

چرا وقتی حتی تنها ترین کسی که توی این دنیا داری حرفت رو باور نمیکنه....

انتظار داری خدا کمکت کنه...!

چرا وقتی حتی تنها ترین کسی که توی دنیا داری بهت اعتماد نداره.......

انتظار داری خدا کمکت کنه...!

چرا وقتی توی سخت ترین شرایط و لحظه زندگیت تنها ترین کسی که توی این دنیا داری به جای اینکه حمایتت کنه درست طرف مقابلته....

انتظار داری خدا کمکت کنه...!

چرا این همه وقت بهش عشق میورزی...چون بهت عشق ورزیده....

چرا این همه وقت دوستش داری.....چون دوست داشته....

چرا این همه وقت تنها ترین کسی که تو زندگیت بوده .....چون تنها ترین کسی بودی که تو زندگیش بودی...

اما باز هم میخواد امتحانت کنه.... اولش میفهمی که کار خودشه....اما مجبور میشی....اون هم به خاطر پست ترین چیز دنیا....آره پول ... با علم به بی ارزشیش...اما مجبوری...چون نمیخوای دستت جلوی کسه دیگه ای دراز بشه....به این امتحان تن میدی...

ولی حاضر به قبول کردنش نیست.....که تنها دلیلت همین بوده و بس......

چرا از خدا کمک میخوای...تو توی این امتحان با علم به این که کار خودش بوده شکست خوردی....

مقصر توی....نه هیچ کس دیگه...چون مجبور بودی... آره اجبار.....

اجبار به این که نمی خواستی به خاطر پول تنها ارتباطی که با همه عشق و زندگیت داشتی قطع بشه....

مگه اون کسی که به خاطر گرسنگی بچه های کوچیکش دست به دزدی میزنه دزده...!

نه اون دزد نیست...اون با این آبرو ریزی میخواسته آبروی خودش و بزرگی و پدری که بچه هاش ازش ساخته بودند....حفظ کنه....

اما بچه هاش تا آخر عمر اونو...دزد میدونن و مایه سر افکندگی خودشون....چرا خدا......

خدایا چرا......!

من پدر نبودم....اما آبرو که داشتم...فرزند گرسنه ای نداشتم...اما نمی خواستم تنها ارتباطی هم که با تنها کسی که دوستش دارم قطع بشه مجبور به این کار شدم....

خدایا ...منم محکومم.... اون پدر به بچه هاش نگفت میره دزدی....منم نگفتم....اما بهشون گفت که دیگه نرن از اون نونوایی نون بخرن....

خدایا منم گفتم...که چرا و به چه دلیل.....

خدایا منم محکومم......خدایا.... دیگه نمیتونم.....خدا

باز باران....

...... بعد از خیلی وقت ........

دوباره امروز بارون 

                      بارون

                             بارون

                                     بارون بارید....

                   و من دیدمش .....

                                    لمسش کردم........

                                                     حسش کردم........

                                                                     اونو با تمام وجودم در آغوش گرفتم......

                        بهش گفتم " دوست دارم..."

                                                           و اون فقط نگام کرد.....


خدایا دوست بدار دلی را که دلی را تا سر حد بی دلی دوست دارد...

24 سال عمر...!

سلام...

امروز 24 ساله شدم...

خدا میدونه که تا سال دیگه زنده هستم یا نه...

اما زندگی با همه بالا و پایین هاش ... لذتی داره که اگه فقط یه لحظه بتونی از دست دادنشو تجربه کنی 

میفهمی چقدر شیرینه.. 

حتی اگه تو تمام لحظه هات یه منتظر باشی... منتظر روزی که برگرده پیشت... 

چرا....!

کاش تو تمام لحظه هایی که نگاهت همچون همنواز تمامی لحظه هایم کنارم بود میتونستم بگم وقتی نباشی تمومه واسم دنیا اما هر بارم که گوشه ای و به بهونه ای خواستم  تلنگری از هیاهوی این دل سراسر بارونی رو بهت بگم...

 فقط خنده روی لبهام و که تزیینی برای گم کردن درد این جزیره تنهایی هام  بود رو میددی و به مزحکه میگرفتی بازی عشقی رو که در هر لحظه از لحظه های بی تو بودنم شروع به ساختن بهشتی که با تو اومدنت برای همیشه و حالایی که به انتظار برگشتنتم هنوز هم...

کاش میدونستم فردایی هم هست که تمام زیبایی ها و قشنگی با هم بودنمون رو نشون کرده که تو یه چشم به هم زدنی به راحتی شکارش کنه و منو تو تمام این مدت فقط با تمام خاطرات تو و با تو بودنم و فقط یک سوال تنها بزاره....

اون سوال هم چیزی نیست جز...

 چرا....! و به کدامین گناه....!

کاش که فقط یادی کنی از این دل طوفان زده بارونی....

که هنوز هم به یادت زنده ام....