سلام...
یه سلام غریب... یه سلام عجیب... یه سلام دور ... یه سلام نزدیک...
یه سلام مثل لحظه ای برگشتن باروون بعد از 10 سال به بیابون...
چه شوری... چه نشاطی... چه حسرتی...چه لذتی...چه عطشی...
بعد از این همه سال که باروون برمیگرده... اره... تعجب کردید...
گفته بودم برمیگرده...
برگشت...
اره برگشت...
اما چه برگشتنی... من براش شده بودم یه اسم...
خلاصه باروون شروع به باریدن میکنه توی بیابون...
اونم چه باروونی...هی میباره و بیابون و بیشتر غرق خودش میکنه...
اما ... یه روز باروون که خسته شد... به بیابون گفت وقت رفتنه...
بیابون...موند چی بگه... گفت کجا تو که تازه اومدی... این همه سال به انتظار تو بودم.. این همه سال چشم به راه تو بودم.. این همه سال عطش عشق تو تحمل کردم ....
باروون گفت نه... من باروونم و تو بیابون... نمیتونیم واسه همیشه با هم بمونیم که...
من رفتنی ام و تو موندنی...چون بهت علاقه ای ندارم
بیابون تو دلش غوغایی شد...طوفانی شد...رو کرد به باروون و گفت... من به اندازه تک تک تمام شن های وجودم... تو رو تو تمام این سال ها دوست داشتم و حالا که برکشتی این جوری با هام تا میکنی...
بارروون... اصلا مثل همیشه نبود.. چون که تو دل خودش غوغایی دیگه بود...
واسه این بود که حال بیابون و نمیفهمید...کم کم ... داشت میرفت...
که بیابون..دستشو گرفت و گفت...
نرو... بری بی تو ...
باروون اومد نزدیک گوش بیابون و گفت... دوستت ندارم...
تک تک ابرها یی و که باهاشون اومده بود و جمع کرد و ... رفت... بدون این که حتی پشت سرش و نگاه کنه...
.......
.......... و بیابون تنها موند.... باز هم...
... اما دیگه خسته بود...
...............................................................................با رفتن باروون از اون بیابون
بیابون هم توی خودش مرد.
............................................... نه داد زد ... نه هوار کشید...........................................................
شاید صدای بقضشم هیچکش نشنید............................................................................................
.......................................................................... ولی توی خودش مرد... مرد ... مرد....................