سلام....

به همه دوستای خوبم... به همه شمایی که تو این چند وقت که نبودمم هم برام نظر گذاشتید... از همتون ممنونم....


قرار بود برای تولد 26 سالگیم.... یه پست توپ و عالی بزنم... چون ....


ولی نشد...  خسته شدم.... خیلی خسته.... 

هر کسی تو زندگیش یه جاهایی کم میاره... ولی دوباره با گذر رمان زخم ها و خستگی هاش التیام پیدا میکنه و به روال عادی بر میگرده...

اما... بعضی درد ها و غم ها و غصه ها... درمونی نداره... 

یه شاخه گل که بشکنه دیگه درست نمیشه... بعضی وقتها تو زندگی خیلی از ادم ها 

دل شون جوری مشکنه که دیگه درست بشو نیست... حتی گذر زمان به جای بهتر کردنش بدترش میکنه...

سخت ترین چیز انتظار...هم که باشه دیگه بدتر...خیلی سخته...خیلی...

دوست داشتن...عشق...محبت...همه اینها هم یه جور انتظاره...

انتظاری برای درک متقابلش... 

اما من خسته شدم دیگه باور کنین...نه از عشقم... نه از انتظارش...نه از دوشت داشتنم.. نه...

از این همه مشکل...از این همه نه شنیدن...و سنگ ها و چاه های روبه روم..که تمومی نداره...

خیلی سخته...خیلی...

باز هم میگم خدا....خدا  ...  خدا...

خدا یا کمکم کن...کم نیارم...خدایا کمکم کن...خودت بهتر از هر کسی میدونی که...

چشم امیدم به تو ه و بس... پس تنهام نذار....